reza

August 17, 2002

چندين و چند وقت است که حس می کنم طراحی اين صفحه اشکال دارد. ياد ايامی افتادم که به جای رايانه، قلم می فرسودم. راستش اين دل صاحب مانده بدجوری هوس قلمفرسايی کرده. سفرنامه سرزمين وحی هم تشنه مکتوب شدن است تا وبلاگی (شايد تمامش را آوردم همين جا). چند صباحی دل می کنم از صفحه لعنتی کيبورد و لبيک می گويم به ندای کتابت، تا آنچه نا ديدنی است آن بينم.... همين.

بعضی دوستان تلفناً و حضورتاً و اينترنتاً و ... شاکی شده اند که "مگر تو زبان نداشتی خداحافظی کنی و از ما حلاليت بطلبی؟! شايد حلالت نمی کرديم." (بابا، انصاف تان را شکر!) آقا ما را می گوييد، مانديم معطل که معذرت خواهی کنيم يا واقعاً حلاليت بطلبيم. لذا از همين تريبون مقدس مراتب تعذر و تشکر خود را از تمام دوستان و بستگان و آشنايان و ساير بازماندگان اعلام می دارم. حلال مان کنيد اول جوانی...
(ديگر نه تاريخ می زنم نه ساعت... بی خيال زمان و مکان... زنده باد بعد چهارم...)

August 14, 2002

همه سبک نشسته اند و در فکر سفرند. همه آرام گرفته اند. همه ساکت چشم به پرده نه چندان نقره ای جلوی بوفه ها دوخته اند که مشغول پخش تيزر خوش آمد گويی "هما" است. البته اين تيزر چندان حرفه ای هم ساخته نشده. يک سری نوشته با پيش زمينه گسترده کره زمين که يعنی "هما" کل ارض را در کسری از ثانيه می پيمايد و "British Airways" و "Lufthansa" و "KLM" و ... بايد بروند حمل و نقل مالرو راه بياندازند. طياره take off می فرمايد و ما هم روح و روان مان را می سپاريم دست صاحبش و چشم می دوزيم به همان پرده نسبتاً نقره ای. سرعت، ارتفاع، فاصله تا مقصد، موقعيت ماهواره ای، ابعاد هواپيما، ضربان قلب خلبان، شماره کفش مهندس پرواز، تلفن نامزد مهماندار و ساير اطلاعات پرواز به طور online پخش می شود. پذيرايی هم که جای خود دارد. زائرين محترم هم که شده اند نهايت کلاس. می ترسم حال و احوال کنم. بس که متين اند اين جماعت. دو ساعت و نيم می گذرد تا چشممان به جمال ابرهای فراز شهر نيمه مقدس جده روشن می شود. خودمانيم، ابر هم ابرهای خارجی. اصلاً همه چيزمان با همه چيزشان فرق دارد؛ همه چيز عرب ها را نمی گويم، همه چيز غير ايرانی ها را عرض می کنم. چه کيفی دارد نگاه کردن به خاک جايی غير از خاک وطن. انگار رفته ايم مريخ (يعنی اينقدر نديده ايم). طياره نيم دوری می زند و با کلی ادا و اطوار نشيمن گاه چند تنی اش را می اندازد روی باند فرود. چشم ها برق می زند. همه نيم نگاهی به هم می اندازند: "داريم می ريم که حاجی بشيم." در های خروج را باز می کنند. در اوج تمدن، ملت هجوم می برنند. خيلی مرتب، ده تا ده تا فشار می دهند تا خروج کنند. همين که پايت را می گذاری روی پله اول، نفست می برد. چقدر دم دارد اين هوا. اينجا بندر جده است. هم خواب دريای سرخ. هم بستر شبه جزيره عربستان. مدخل سرزمين وحی...
81/5/23
12:30

August 13, 2002

جمعه روز عزيمت است. صبح جمعه. طبق معمول سنواتی بايد چند ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشی. چند ساعت؟ حداقل 4 ساعت. حالا اين چهار ساعت را می خواهی چه کنی؟ خودتان را می رسانيد. همان چهار ساعت جلوتر. عجب جمعيتی. همه مسافر. همه بدرقه کننده. می خواهی برای خودت غريبی کنی و خودت را برای بقيه لوس؛ ولی آنقدر سر و صدا زياد است که منصرف می شوی. شش دنگ حواست را می دهی به چشمانت بلکه هم کاروانی پيدا کنی تا چند و چون کار را جويا شوی. بالاخره مدِر کاروان پيدايش می شود. فوق ليسانس مهندسی صنايع؛ از اين جهت يک همدرد پيدا کرده ای، منتهی نه از نوع فوق. گذرنامه زيارتی تان را می گيری. حالا ديگر خواب هم از سرت پريده. اين جمعيت مسافر ندِده مگر ول کن است؟!! می خواهند مسافرشان تا خاک پاک حجاز دو دستی پياده کنند. چقدر خجالت می دهند ما را. بازار دوربين گرم است؛ از هر نوع؛ عکاسی و تصويربرداری. راستی می دانی اينان همان جماعت نالان از وضع معيشتی شان هستند؟! چهار ساعت زود می گذرد. آنقدر زود که الان داری خودت را روی صندلی هواپيما جابجا می کنی تا آن سيخ صندلی جلويی پدر زانويت را در نياورد. بابا اين هواپيمايی جمهوری اسلامی ايران عجب هواپيمايی جمهوری اسلامی ايرانی است...!
81/5/22
10:35

August 11, 2002

"ما رو هم دعا کن. خيلی مخلصيم. خودت می دونی که چقدر محتاج دعائيم. چشمت که افتاد حتماً دعام کن.
بچه ام کنکور داده، دعا کن قبول بشه. دعا کن شوهر خوب، نشد، عروس خوب نصيب فرزندم بشه. ديگه سفارش نمی کنيم..."
گمان کنم بدانی اين جملات تا کجا بدرقه مسافر آن سرزمين می شود. سفارش به همه چيز و همه کار، الا گردن نهادن به بندگی. کارت درست شده و تا چند ساعت ديگر مسافر طياره عشقی. تا حال فقط در پرنيان خواب می ديدی که مهمان خالقی. تا حال فقط در جعبه جادو مبهوت جلوه کعبه اش می شدی. تا حال فقط خواب بودی و خواب. مدارکت را هول هولکی مرتب می کنی. همسر محترم هم هولت می کند تا زودتر همه چيز مرتب تر شود. نگاهی به بليت می اندازی تا مطمئن شوی مال خودت هست. نخير، مسافر شدی رفت. پس بجنب تا مستی و خماری از سرت نپريده. تا 2 بامداد روز پريدن، بارت را نبسته ای. تا بلندت نکنند از رو نمی روی. آنقدر بازی بازی می کنی تا صدای شريکت را در می آوری. کمتر از ده ساعت ديگر عازمی. عزمی بی بديل. جزمی راسخ. هيچ کدامش هم دست خودت نيست. بيدار شو؛ ببين به کجا می برندت. ببين به کجا عازمی. ببين به چه خوابی. ببين چه راحت خواستت. فقط با چشمت پذيرای اين دعوت باش. زحمتی به خودت نده. فقط بپذير. بپذير که او پذيرفتت...
81/5/20
10:10

August 10, 2002

آدميزاده ايرانی وقتی پايش را روی خاک پاک وطنش می گذارد تازه حاليش می شود چرا در زمان شاه معدوم بعضی ها حق توحش می گرفتند. قابل ذکر می باشد که اسناد معتبر توحش ديدگی نزد بنده محفوظ و قابل عرضه است. صد رحمت به عرب های سوسمارخور سعودی که صد البته هر چه ما چشم چرانی کرديم اثری از سوسمار مربوطه نديديم. مفصلاً سفرنامه سرزمين آل سعود را خواهم لاگيد.
81/5/19
9:30

August 07, 2002

خوش به سعادت تمام کسانی که اين ايام ساکن مدينه هستند... همين.
81/5/16
13:55

August 06, 2002

الهی سينه ای ده آتش افروز ؛
بازگشتم، بازگشتنی ...
81/5/15
9:57