reza

December 31, 2002

سفرنامه سرزمين وحی (1)
"التماس دعای خير داريم." مهماندار شيک پوش و خوش استيل "هما" با اين جمله بدرقه مان می کند. مسافران همه دارند مرتب پياده می شوند. هر چه باشد اينجا ديگر ايران نيست. زمانی شترسوارانی در اين خاک جولان می دادند که الان نوادگانشان دستی بر افسار Mercedess E620 و دست ديگر بر GPS touch screen همان مرکب دارند. از همين جا هروله می کنيم به سمت اتوبوس های مرتب و آماده. از فاصله دور می توان چهره راننده ها را شناسايی کرد؛ چيزی در مايه های هندی - پاکستانی - اندونزيايی - سودانی - افغانی (بعدها می فهمم که در اين کشور عمده نيروی کار در همين مايه ها هستند). همه می پريم بالا تا ببرندمان به پاويون اصلی فرودگاه جده. تا اينجا، آقای راننده اولين خارجی است که جمالش توی چشممان می زند. خبر نداريم که تا چند دقيقه بعد جمال باران می شويم. فرودگاه جده خيلی برهوت است. همه جا خشک و خالی. تعجب می کنم از پسوند "بين المللی" اين مکان. احتمالاً چون تمرکز انتقال حجاج ساير بلاد از همين جا صورت می گيرد، بين المللی شده. محل فرود تا پاويون فاصله زيادی دارد. اين را از مسير پر پيچ و خمش می شود فهميد. بالاخره می رسيم به يک سری پله های سفيد که راه را به طرف سالن انتظار فرودگاه نشان می دهد. پليس فرودگاه منتظرمان بوده است. درهای اتوبوس را که باز می کنند جمعيت با يک نفس گيری پياده می شود. هوای بيرون حسابی دم دارد. به مراتب بدتر از فرودگاه کيش و قشم. دو تا ساکمان را به دست می گيرم و به دنبال نفر جلويی می روم. ياد صحنه های آزادی اسرای مان بعد از جنگ می افتم که از بين سربازان عراقی بدرقه می شدند. طفلی سعودی ها تقصير ندارند، قيافه شان همين طوری است ديگر. همين که وارد سالن می شويم مانند برداشتن پتوی پشمی از سر، آنچنان نفسی می کشيم که بيا و ببين. در فضا بوی کولر گازی O`General موج می زند. سريع خودمان را به صف کنترل گذرنامه و بليط می رسانيم. مسؤولين همه خوش تيپ و مرتب، مثل همان دوستان آمريکايی شان اما آفتاب سوخته تر. جماعت ايرانی در اين دنيا هر چقدر که برد زبانش طولانی است، عمقش کم است و تا حدی هم هيچ. تمام کلام عربی يا انگليسی مأمورين فرودگاه با شبه کلام الکن و سر تکان دادن های زائرين محترم جواب داده می شود. وقتی از کسی جمله ای عربی و يا انگليسی می شنوند، آنچنان مشعوف می شوند که اصلاً کاری به طرف و وسائل و مدارکش ندارند، می گويند: "مع السلامه ... have a nice day". وقت نماز ظهر شده و در اين مملکت هنگام اذان شهرام بهرام نمی شناسند. کار تعطيل. عجلوا بالصلوة. شانس می آوريم که کار ما تمام شد. بايد دنبال نمازخانه بگرديم. انتهای سالن سمت راست. طبق عادت مألوف دستمان می رود سمت جا مهری. غافل از اين که برادران وهابی بندگی خاک نمی کنند و به واقع عبد الله هستند. موکت کف نمازخانه به سمت قبله منقوش شده است. مجبوريم از دست يا تکه کاغذی جای مهر استفاده کنيم. تازه ابتدای راهيم. هنوز بوی غربت و قربت به مشام مان نخورده. بعد از نيم ساعت از سالن بيرون می رويم به سمت اتوبوس ها. اتوبوس های HYUNDAI مجهز و تميز و سالم شرکت حمل و نقل بين شهری "حافل HAFIL". مقصدمان، مدينة النبی.

December 27, 2002

چقدر حال آدمی گرفته می گردد که چند صباحی بيفتد روی تخت بيماری در منزل...بد چيزی است...
به هر حال هر چقدر اين ايام بد بود يک فايده هم داشت؛ مصمم شدن بر نگارش سفرنامه سرزمين وحی.
(بابا منم کشتم همه را با اين سفرنامه نوشتن) ولی اين بار جدی است، پی گيری کنيد، ضرر ندارد...

December 23, 2002

"آقا سلام، اولاً ممنون که عکس منو تو وبلاگت جا دادی!!! ثانياً تهيه اين کيک به طور غير منتظره و توسط آقای سيد محمد حسينی انواری انجام گرفته بود، ثالثاً ايکاش شما و ساير دوستان غايب يا به قول خودت تبخيريها را نيز آنجا و يا لااقل در مراسم نيمه شعبان زيارت می کرديم... رابعاً مطالب فوق را وفق قانون مطبوعات بذار تو وبلاگت تا همه ملاحظه کنند وگرنه بايد جوابگوی قاضی مطبوعات باشی. ارادتمند علی سحبان"
متن کامل جواب علی آقا، مستقر در offline اينجانب؛ حالا نمی دانم weblog جزو مطبوعات حساب می شود يا نه ...

December 22, 2002


علی آقا؛ اگر اين شمع مال خودت است که مبارکه! ولی چرا اينقدر دير؟!
اگر مال ما هم هست چرا خبر نکردی تا از غربت در بياوريم اين مراسم سالگرد را؟

"مهران مديری" مجموعه سازی است با کلی موافق و مخالف. موافقينش او را آدمی مسلط به ادبيات تلويزيون و دوربين می دانند و مخالفينش فردی جلف و افراط گرا. اگر از حساسيت هر دو طيف کم کنيم، به اين نتيجه می رسيم که "مديری" آدمی است اثرگذار در وادی طنز به خصوص از نوع تصويريش. در کار اخيرش (مجموعه "پاورچين") دست به قلم نبرده و فقط جايگاه مديريتش را تثبيت کرده. يک تيم نويسنده در اختيار گرفته، يک سرپرست برايشان گذاشته و کادر تهيه را هم برای اولين بار به کار گرفت و شد آن چيزی که هر شب شاهدش هستيم. البته "مديری" سابقه خوبی در "خودکشی هنری" دارد: جُنگ های "77"، "1+77"، "پلاک 14"، "ببخشيد؛ شما؟!"، "طنز 80" و همين "پاورچين". هر شب برنامه را رساند و کسانی هم از روی دستش ياد گرفتند. بازيگرش، تدوينگرش و نويسنده اش. "مهران غفوريان" به زحمت در ساخته های قبلی "مديری" جا شد و در مجموعه های قالب شده اش به شبکه سوم سيما، سياه مشق های تکنيکی "مديری" را با چاشنی لودگی و نفهمی کپی زد. "مهدی مظلومی" همان آموخته های تصويری از همکاری با "مديری" را در "بدون شرح" تکرار کرد. کارگردان "پاورچين" به دور از همه جنجال ها دو سالی استراحت کرد و گذاشت تا زيردستانش نفسی بکشند و خودی نشان دهند تا سر بزنگاه در ابتدای پخش مذبوحانه و سردستی معجون ناهمگون "زير آسمان شهر 3" (که آدم را ياد دنباله های "جان سخت" و "جيمز باند" می اندازد) برگ برنده اش را از همان آستينی که برای همه رو کرده در آورد و آنچنان بُردی به دستپختش بدهد که در فاصله زنگ های تفريح مدارس پايتخت، در کنج حياط، دخترکان پريشان زلف به نيت خاکمال کردن غرور گروه رقيب، "برره ای " می رقصند. به نظر من، "مهران مديری" هنر و قدرت رقصاندن هر قشری را دارد. مگر نمونه نقضی پيدا شود...
تکمله: اينجانب هيچ نسبتی با "مهران مديری" ندارم. فقط بيننده و پيگير کارهايش هستم.

December 21, 2002

يک توضيح؛ چند روز پيش حواسم را جمع کردم به زيرنويس برنامه آموزشی شبکه آموزش و متوجه سمت جناب "محمود امانی" شدم: مدير گروه تأليف کتب علوم.

چهار روز است که مچل layout اين صفحه شده ام. هنوز هم گير دارد. ولی می دانم که اين دليل قانع کننده ای برای ننوشتن نيست...

December 17, 2002

عجالتاً امروز در اين صفحه کارگران مشغول کارند...خاکی نشويد...

December 16, 2002

چند صباحی است در شبکه آموزش سيما برنامه ای پخش می شود درباره تکنولوژی آموزشی و بحث آموزش. کارشناس اين برنامه، معلم دوران راهنمايی ماست. يکی از معلمينی است که بنده شخصاً ارادت خاصی به او دارم. بعد از دوران تحصيل هم افتخار همکاری با وی نصيبم شد که در همان زمان بيشتر به انديشمندی و تواناييش پی بردم. يک کارشناس آموزشی حرفه ای و به اصطلاح کار بلد. احتمالاً هم دوره ای ها بايد صدا و تصوير "محمود امانی" را به خاطر داشته باشند.

طبق تحقيقات شخصی بنده، مشکل بالا نيامدن کامل صفحه، تقصير خود blogger است نه ديگری. البته سايت ميزبان هم کم بی تقصير نيست؛ منم که خوابم...

December 15, 2002

سايتی که ميزبان تصاوير بنده است (منجمله همين لوگوی بالای صفحه)، عجالتاً ورپوکيده و تا اطلاع ثانوی اصلاً همکاری نمی کند. زياد خودتان را اذيت نکنيد، درست می شود ان شاءالله ....

لايی روزنامه "همشهری" امروز 24 آذر، يک ترجمه خوب چاپ کرده راجع به فيلم سازی ديجيتال. با اين که متن و ترجمه اش خيلی ساده و روان و همه فهم است، ولی به خواندنش می ارزد. (صفحات همشهری فوق العاده مزخرف load می شود، link هم ندارد.)

December 14, 2002

اگر توانستيد يک نگاهی به کوه های تهران بياندازيد تا حظ بصری ببريد از اين همه زيبايی و لطافت استوار. بجنبيد تا دير نشده و همه مان گند نزديم به اين هوا.

چقدر بد می شود آدمی يک جشن شيک دعوت بشود و در نهايت تأسف نتواند برود و از آن بدتر اين که به زودی با صاحب مجلس چشم در چشم خواهد شد. خدا به داد همچين آدمی برسد...

December 11, 2002

فردا شب من و يار مراسم عقدکنان دعوتيم. چه سری در برپايی اين مراسم است فقط خدا می داند و همان زوج خوشبخت. از ته دل آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم برای هر دوی شان و اميدوارم زودتر بروند سر خانه و زندگی شان که بدجوری هوس مهمانی بازی کرده ام به خصوص مهمانی ازدواج يک هم دوره ای. آآآآآآآخخخخخ که چه کيفی دارد ...

تأکيد مؤکد و تأييد مؤيد می کنم شما را که هر چه سريع تر اگر دلتان خواست عضو اين گروه با حال شويد. مستحب کفايی است ردخور هم ندارد.

پريروز مانور سراسری زلزله و ايمنی در مدارس راهنمايی و دبيرستان های کشور قرار بود برگزار شود. اميدواريم برگزار شده بوده باشد. مدرسه ای که امسال در تهران به عنوان پايگاه اصلی برگزار کرد، نسبتاً از عهده کار بر آمد اما ساير مدارس تهرانی به هيچ وجه اين تمرين را جدی نگرفتند. اصولتاً در اين کشور عزيز اسلامی، چيزی که زيادست و ناقابل، جان و مال ملت است. همين که اسم مانور يا تمرين مي آيد از بابا ننه ها گرفته تا دانش آموزان و بقيه اقشار هميشه در صحنه، همه نيش ها تا بنا گوش جر می خورد (توهين به پدر مادر ها و بقيه اقشار فهيم نشود). همه ساله در ژاپن يک عدد مانور سراسری زلزله و ايمنی اجرا می شود که در آن نخست وزير امپراتوری ژاپن جليزقه! مانور را تنش می کند و می افتد دنبال مجروحين فرضی، افتادنی. ملتش هم حال می کند که نخست وزير در کنارشان دارد می دود عين آدم. امسال وزير آموزش و پرورش را دعوت کرديم، نيامد. بايد قيافه مغموم و پکر دانش آموزان و اوليای مدرسه را می ديديد که با چه ذوقی تدارکات ورود وزير را به مدرسه جدی گرفته بودند (که بايد می گرفتند). وزير آموزش عالی قرار بود بيايد، نيامد. به همين راحتی. البته شکر خدا مانور بی حضور سروران به خوبی برگزار شد. اما ... بابا زشت است به خدا. بزرگترين مانور زلزله در دنيا همين است. ژاپن با همه لرزه خيزيش مانور سراسری در مدارس ندارد (البته نشانه درستی کارش است، آنجا همه از بدو تولد آموزش ديده اند). کل دنيا مچل خبررسانی اين برنامه می شود. تلويزيون نروژ آدم فرستاده برای تصويربرداری مانور، آن وقت برنامه "در شهر" شبکه تهران همزمان با برگزاری مانور رفته ته تهران از يک ماجرای در پيتی و مزخرف قتل که فوقش 20 نفر درگيرش هستند گزارش تهيه کند. 12ميليون بچه قرار است درگير يک کار عملی حياتی و جذاب شوند (حالا بی خيال کل کشور، در همين تهران حداقل صد تا مدرسه که درگِر بوده اند)، ولی دريغ از يک فقره دوربين "در شهر". يک نتيجه گيری غير اخلاقی از اين داستان: برويد زودتر پناه گيری کنيد که اگر زلزله آمد و پناه نگرفته بوديد ... من چيکاره بيدم؟!!!

يکی از اصول مسلم وبلاگ نويسی، جذاب و به روز نوشتن آن است. دو اصلی که تا به حال شخصاً هيچ رقمه به آن ها وفادار نبوده ام. اما (يک اما دارد!) از آنجايی که به شدت به تريج قبای بنده برخورد کرده که عدم وفاداريم ثابت شده، سعی ام بر آن است که هم جذابش کنم هم به روز.

December 04, 2002

روز عيد فطر قرار است شبکه دو سيما فيلم سينمايی "ارباب حلقه ها" را نشان دهد. برنده هشت اسکار 2002 از آکادمی صهيونيستی اسکار که در راستای هم دردی با ملت مظلوم فلسطين، از رسانه ملی خودمان پخش خواهد شد. برويد ببينيد و کيف کنيد (البته نسخه اصلی اش را).

نوشتن سفرنامه سرزمين وحی هم از آن کارهای خيلی سخت است. ولی از آنجايی که چيزی که زياد است روست، تصميم گرفتم سفرنامه را مصورش کنم. البته برداشتن اين سنگ بزرگ به نشانه نزدن نيست، عرض کردم که رو خيلی زياد است. دارم می روم که شروع کنم به انتشار سفرنامه مکتوب و مصور سرزمين وحی.

ديروز يکی از دوستان (همان اولين ميعان) سفارش کرد که برنامه سفر دسته جمعی هم دوره ای ها را اينجا بنويسم. راستش ياد حرف دکتر "ervinil" افتادم که فرموده بود در اماکن عمومی (مثل همين جا) حرف خاصی زده نشود. به قول معروف گرا ندهيم. بگوييد بنده چگونه گرای برنامه سفر هم دوره ای ها را به مشهد مقدس بدهم که ساير مخلوقات چيزی نفهمند؟!!

December 02, 2002

يکی از وجوه متمايز وبلاگ با ساير رسانه ها اين است که از بيخ با همه آنها فرق دارد. از نوشتنش گرفته تا خواندنش.

نمايشگاه قرآن تا اطلاع ثانوی يعنی تکرار مکررات. بابا چقدر مردم عزاداری های جاهلانه بعضی ها را روی VCD ببينند؟! چقدر مردم از خود قرآن، گوينده اش، مفسرش و صاحبش غافل بمانند؟! چقدر مردم پول پای چاپ های رنگارنگ و متنوع قرآن بدهند؟! چقدر مردم .... نه بابا، اصلا چقدر مصحف شريف در خانه ها و ساير اماکن خاک بخورد؟!!
دلمان خوش بود نمايشگاه قرآن تنها نمايشگاهی است که در آن از مانکن خبری نيست، ولی امسال پای اين خواهران هم به پشت غرفه ها باز شد. تصور کنيد در غرفه نمايش و فروش تابلوهای اسماء متبرکه، يک خواهر بچه سال با قيافه ای "تين ايجری"، آرايشی تهوع آور، دست چپش را زده زير چانه مبارک و با کاغذ نوشته های قرآنی بازی می کند و اعلام آمادگی که: "اگر سؤالی داريد در خدمتم..."