January 28, 2003
January 27, 2003
قرار است از مدرسه ای گزارش تهيه کنيم که در کنارش يک مرکز دفع ناقص زباله وجود دارد. خبر رسيده که بچه ها مرتب مريض می شوند. اميدوارم برای تصويربرداری کار، مجبور به يقه گيری نشويم.
" همشهری " را بستند، باز کردند، می بندند، باز می کنند ... آخر اينقدر باز و بسته می کنند که يا می سوزد يا اصلاً از کار می افتد ...
January 26, 2003
من دايی شريفی دارم در فاصله حدود شش هزار کيلومتری از خودم. در يکی از کشورهای صاحب تمدن و سبزينگی بی نظير صفا می کند. يکی مانده به آخرين باری که ديدمش، بر می گردد به بيست و سه سال پيش؛ که نه او وقت خداحافظی ماچ و موچی داشت و نه من قدم به اين حرف ها می رسيد. آخرين باری هم که توانستم چهره به چهره با او حرف بزنم، اوايل امسال بود؛ که وقت خداحافظی چيزی از همان ماچ و موچ های نکرده کم نگذاشتيم (البته الان به نظرم خيلی کم بود). اين دايی عزيز که بعد از بيست و سه سال رؤيت شد، اصلاً تغيير محسوس آنچنانی از فرط تعجب دهان باز کن نکرده بود. نه قيافتاً نه اخلاقتاً نه رفتارتاً. علت هم دارد. فوق العاده انسان راحتی است. در زمانی که تهران بود، يک کوله روی دوشش انداخته بود و خطی بين تهران و لواسان می رفت و می آمد. وقتی او را می ديدم انگار از فتح قله بر می گشت، وقتی هم ازش می پرسيدم چه خبر؟ می گفت: " دارم می رم شيراز " (نمی دانم آن جاهايی که می خواست رفت يا نه).
اين دايی عزيز، از جبر روزگار، چند روزی گذرش به بازار بزرگ تهران افتاد. مجبور بود از خيابان 15 خرداد (بوذرجمهری) و چهارراه گلوبندک (همانی که به قول رسول نجفيان " شب هايش چه نا تمومه " ...) و سبزه ميدان تردد کند. آن روزی که رفت بازار و برگشت، وقتی رسيد خانه، قيافه اش شبيه ماتادورهای اسپانيايی شده بود که تازه از مسابقه برگشته بودند؛ پريشان و متعجب. می گفت: " شماها چطور تو اين شهر زنده ايد؟! " گفتم: " دزدکی! " تا روز آخری که رفت، برايش هنوز سؤال بود که ما چطور در طول شبانه روز از بين ماشين ها و موتورسيکلت ها و گاری دستی ها و ساير آدم ها و جنبنده ها جان سالم بدر می بريم و می رسيم خانه. برايش جذاب بود مانور دادن های موتورسواران و لايی کشيدن های تاکسی های ونک – بازار و بچه به دندان گرفتن های مادران هروله کنان به سمت اتوبوس های کنسروی – آکاردئونی.
اين دايی عزيز اولين نفر از بستگان بود که در جريان استزواج بنده قرار گرفت و تنها کسی بود که من افسوس ها خوردم که نماند تهران تا کامش شيرين شود. حيف شد که بيشتر نماند تا برايش از تهران جولانگاه جوانی اش در سال های اول انقلاب بگويم که حالا چطور به پيسی فرا تمدنی خورده است. برايش بگويم که چطور دوره صداقت سر آمد و چطور آن شيرهای پاتيلی و خامه های اصيل آميخته با شيره جان حاج احمد، شتک زد به صداقت اولاد خلفش!
خلاصه اين که، آنطوری که دايی عزيز گفت، اگر سال آينده بيايد، حتماً به اش می گويم: " دايی جان! کجايی آخه؟! بيست و چهار ساله نديدمت ... "
اين دايی عزيز، از جبر روزگار، چند روزی گذرش به بازار بزرگ تهران افتاد. مجبور بود از خيابان 15 خرداد (بوذرجمهری) و چهارراه گلوبندک (همانی که به قول رسول نجفيان " شب هايش چه نا تمومه " ...) و سبزه ميدان تردد کند. آن روزی که رفت بازار و برگشت، وقتی رسيد خانه، قيافه اش شبيه ماتادورهای اسپانيايی شده بود که تازه از مسابقه برگشته بودند؛ پريشان و متعجب. می گفت: " شماها چطور تو اين شهر زنده ايد؟! " گفتم: " دزدکی! " تا روز آخری که رفت، برايش هنوز سؤال بود که ما چطور در طول شبانه روز از بين ماشين ها و موتورسيکلت ها و گاری دستی ها و ساير آدم ها و جنبنده ها جان سالم بدر می بريم و می رسيم خانه. برايش جذاب بود مانور دادن های موتورسواران و لايی کشيدن های تاکسی های ونک – بازار و بچه به دندان گرفتن های مادران هروله کنان به سمت اتوبوس های کنسروی – آکاردئونی.
اين دايی عزيز اولين نفر از بستگان بود که در جريان استزواج بنده قرار گرفت و تنها کسی بود که من افسوس ها خوردم که نماند تهران تا کامش شيرين شود. حيف شد که بيشتر نماند تا برايش از تهران جولانگاه جوانی اش در سال های اول انقلاب بگويم که حالا چطور به پيسی فرا تمدنی خورده است. برايش بگويم که چطور دوره صداقت سر آمد و چطور آن شيرهای پاتيلی و خامه های اصيل آميخته با شيره جان حاج احمد، شتک زد به صداقت اولاد خلفش!
خلاصه اين که، آنطوری که دايی عزيز گفت، اگر سال آينده بيايد، حتماً به اش می گويم: " دايی جان! کجايی آخه؟! بيست و چهار ساله نديدمت ... "
امروز که به محل کارم می آمدم، در تاکسی يکی از اين درپيت خوان ها داشت هوار هوار می کرد که "اهل خوزستانم، دلم هوای اونجا رو کرده، هيچ جايی اونجا نمی شه، می خوام برم لب کارون و ..." خوشبختانه نفهميدم کی بود (هيچ استعدادی در زمينه شناخت اين بدبخت ها ندارم). من نمی دانم چه قری تو کمر اين خوزستان نهفته که بعد از بيست سال هنوز آزاد نشده؟! يک مشت آدم زندگی باخته مافنگی الکلی هپروتی رفته اند با پول مفت بقيه، زير حرارت پرژکتور، خمار و مست، ترانه آزادی وطن نشخوار می کنند. آدم هايی که به سختی می شود وجودشان را در قالب آدم تصور کرد. البته من همه را با يک چوب نمی زنم. خوب و بد دارند. ولی نسبت خوب به بدشان، يک به صد هزار است؛ بی اغراق. در اين شهر خراب، تو هر ماشينی که می نشينيم، يکی از همان همه چيز باخته ها دارد ترنم خوانی می کند که "آی مردم ياری ام کنيد تا من وطن داری کنم." جماعت سر کار بازيچه دست اين و آن که هر وقت سير بشوند می زند بالا و هر از چند گاهی ملت شريف و هميشه در صحنه اين ور آب را مشعشع می کنند.
January 25, 2003
سفرنامه سرزمين وحی (2)
هنوز به هوای داغ بيرون از ماشين و هوای يخ داخل اتوبوس عادت نکرده ايم. راننده اندونزيايی، از قبل (احتمالاً طبق قرارداد) تمام ماشين را خنک کرده؛ هم فضا و هم کلمن را. مثل آب نخورده های جزيره ای سريع دست می زنيم به بطری های آب معدنی که ببينيم آب خارجی چه شکلی است. تقريباً همه ساکت و آرامند. جز يک خانواده هفده نفری باحال نهاوندی ملايری که يکريز دارند سر بقيه را می خورند. از همان اول معلوم بود که بار اولشان نيست که مشرف شده اند. همه می نشينيم عين بچه آدم. انگار هر کسی اينجا می آيد، يک جورايی آدم می شود. اينجا اصلاً جای آدم ديدن و آدم شدن است. مدير کاروان دست به بلندگو می شود و اطلاعات اوليه می دهد که کجا می رويم و کی می رسيم. بعد هم می گويد که پزشک کاروان در اتوبوس ما نماينده مدير است. اتوبوس حرکت می کند. چه بی صدا و راحت راه می افتد. عقده ای شديم بس که صندلی پاره ديديم و صدای موتور نيمسوز گوشمان را کر کرد.
طبق گفته آقای دکتر، توقف مان در مجموعه زنجيره ای "ساسکو" است. پمپ بنزين، رستوران، نمازخانه هم روی شاخش است. هر جا بخواهند سازه ای را بنا کنند اول نمازخانه اش برپا می شود بعد پی ساختمان. می رسيم به "ساسکو". همه می ريزند پايين. اولين جايی است که بعد از جده پايمان به زمين گرم عربستان می خورد. وارد رستوران که می شويم می فهميم که اينجا هم همه چيز ايرانيزه شده. وقت ناهار است و ميزها همه آماده. بر در و ديوار، پارچه های خوش آمد گويی و سلام و صلوات بر اهل بيت(ع) نصب شده است (عرب های وهابی هيچ اعتقادی به تکريم ندارند). احساس راحتی می کنيم وقتی اين نشانه ها را از خودمان می بينيم. از مدير کاروان که می پرسم می گويد اينجا مديريت ايرانی هم دارد. جوجه سوخاری با کوکا کولای اصل حسابی می چسبد. يک چای ايرانی هم پشت بندش و به قول عرب ها، خلاص.
هنوز به هوای داغ بيرون از ماشين و هوای يخ داخل اتوبوس عادت نکرده ايم. راننده اندونزيايی، از قبل (احتمالاً طبق قرارداد) تمام ماشين را خنک کرده؛ هم فضا و هم کلمن را. مثل آب نخورده های جزيره ای سريع دست می زنيم به بطری های آب معدنی که ببينيم آب خارجی چه شکلی است. تقريباً همه ساکت و آرامند. جز يک خانواده هفده نفری باحال نهاوندی ملايری که يکريز دارند سر بقيه را می خورند. از همان اول معلوم بود که بار اولشان نيست که مشرف شده اند. همه می نشينيم عين بچه آدم. انگار هر کسی اينجا می آيد، يک جورايی آدم می شود. اينجا اصلاً جای آدم ديدن و آدم شدن است. مدير کاروان دست به بلندگو می شود و اطلاعات اوليه می دهد که کجا می رويم و کی می رسيم. بعد هم می گويد که پزشک کاروان در اتوبوس ما نماينده مدير است. اتوبوس حرکت می کند. چه بی صدا و راحت راه می افتد. عقده ای شديم بس که صندلی پاره ديديم و صدای موتور نيمسوز گوشمان را کر کرد.
طبق گفته آقای دکتر، توقف مان در مجموعه زنجيره ای "ساسکو" است. پمپ بنزين، رستوران، نمازخانه هم روی شاخش است. هر جا بخواهند سازه ای را بنا کنند اول نمازخانه اش برپا می شود بعد پی ساختمان. می رسيم به "ساسکو". همه می ريزند پايين. اولين جايی است که بعد از جده پايمان به زمين گرم عربستان می خورد. وارد رستوران که می شويم می فهميم که اينجا هم همه چيز ايرانيزه شده. وقت ناهار است و ميزها همه آماده. بر در و ديوار، پارچه های خوش آمد گويی و سلام و صلوات بر اهل بيت(ع) نصب شده است (عرب های وهابی هيچ اعتقادی به تکريم ندارند). احساس راحتی می کنيم وقتی اين نشانه ها را از خودمان می بينيم. از مدير کاروان که می پرسم می گويد اينجا مديريت ايرانی هم دارد. جوجه سوخاری با کوکا کولای اصل حسابی می چسبد. يک چای ايرانی هم پشت بندش و به قول عرب ها، خلاص.
بابا ما کارمان خيلی درست است. يعنی در حيطه فرهنگ و ادب و هنر رودست نداريم. در حوزه مطبوعات، هر چی مجله در پيت خاله زنکی است، عمده مخاطبش اغلب خانم ها هستند. مگر آقايان دل ندارند؟! مجله نمی خواهند؟! بده يکی پيدا شده برايشان هنر به خرج داده؟!
چهارشنبه شب گذشته(دوم بهمن)، شبکه اول سيما برنامه ای پخش کرد که اسمش مثلاً "بررسی و نقد سريال خاک سرخ"، ساخته ابراهيم حاتمی کيا بود. چندی قبل مجله سروش فراخوان شرکت در مسابقه و ضبط اين برنامه را چاپ کرده بود و جماعت دل خوش به اين مدل برنامه ها هم در تالار انديشه حوزه هنری جمع شده بودند. روی سن چند نفری نشسته بودند که بی شباهت به گروه های تروريستی نبودند. انگار همه را دستگير کرده و جلوی بقيه داشتند ازشان بازجويی می کردند. معلوم بود که جوان هايی عاشق هنر ترتيب اجرای برنامه را داده اند؛ بدون دکور، بدون نور، بدون مجری اينکاره؛ بدون کارگردانی تلويزيونی مناسب با اين قالب اجرا. برنامه اصلاً در سطحی نبود که از شبکه سراسری مملکت پخش شود. چيزی بود در حد يک نشست کوچک غير حرفه ای خيلی خيلی معمولی. در واقع شبيه خود سريال.
حاتمی کيا آدم سريالی نيست. بلد نيست الکی کش بدهد. اگر بخواهد چيزی باشد غير از خودش، می شود همين "خاک سرخ". به اعتراف خودش، خلبانی است با توانايی حدود صد دقيقه پرواز نه هشتصد دقيقه؛ با اين حساب هفتصد دقيقه در هوا چرخ الکی زده. شبکه اول هم دلش خوش است که يک مجموعه غنی و حرفه ای عظيم پخش کرده که نقطه عطفی در تاريخ سريال سازی تلويزيونی در جهان به وجود آورده است. در صورتی که "خاک سرخ" جان می داد برای يک فيلم سينمايی نود دقيقه ای. از همان قسمت اول، داستان يک جورايی در هوا معلق می زد. دلمان می خواست کنترل تلويزيون را برداريم و بزنيم روی تصوير برود جلو؛ حتی بعضی اوقات هم می خواستيم خاموشش کنيم. پايان مجموعه کاملاً واضح بود. بس که در اين جعبه جادويی، مرده دنباله زنه دويد و بس که دختره برای پسره ضجه زد، تمام دکوپاژ و ميزانسن اين گونه فصل ها را حفظ شديم.
يکی ديگر از نقاط ضعف سريال به نظر من، تصويربرداری ديجيتالی آن بود. در آن برنامه نقد و بررسی کذايی هم اصلاً سؤالی در اين مورد پرسيده نشد. فقط به اين نکته اشاره شد که شاپور پورامين اولين تجربه تصويربرداری اش به طريقه DV بوده است، که اين هم برای يک تصويربردار حرفه ای و پر سابقه، به خصوص تلويزيونی، زياد خوشايند نيست. اگر حاتمی کيا اين کار را با 35 ميلي متری می گرفت احتمالاً بهتر می بود. آن داستان در آن خط زمانی و در آن مکان خاص با آن رنگ و بوی دهه شصتی، تناسب زيادی با تصاوير صاف و براق نداشت. مطمئنم اگر حاتمی کيا فيلم "مهاجر" يا "ديدبان" اش را با همين فرمت DV بازسازی کند، آن اثر کم نقص و عميق نسخه فعلی (mm 35) را بر بيننده نمی گذارد.
از مقوله تصوير که بگذريم، می رسيم به صدابرداری و صداگذاری. اين سريال به صورت استريو ديجيتال صدابرداری و صداگذاری شد. باز هم جای سؤال است که چرا استريو؟! مگر فرستنده های تلويزيونی کشور تماماً استريو شده اند؟ (که احتمالاً من بی خبرم) مگر تمام خانه ها تلويزيون استريو دارند؟ در يک صورت اين مسأله قابل توجيه است که اگر روزی شرکت سروش، VCD يا DVD های مجموعه را عرضه کرد، بيننده های cd player دار، در منزل به طور استريوی Home Cinema تماشا کنند وگرنه از سوی صدابردار مجموعه، به کاربری ديگری در اين زمينه اشاره ای نشد.
پرويز پرستويی، ديگر شده پشت قباله حاتمی کيا. داد و فريادش فقط روی تصاوير حاتمی کيا قابل قبول است. اگر محمدرضا هنرمندی که "مرد عوضی" و "عزيزم من کوک نيستم" را با پرستويی ساخت، يک هوار ناقابل از او بخواهد؛ اين داد حاتمی کياست که در نهايت به دل تماشاگر می نشيند. پرستويی عجيب بازی ای می کند در کارهای حاتمی کيا. انگار اين دو نفر نمی توانند غير از اينی که تا به حال از هر دو ديده ايم، خود را نشان بدهند. ولی هر چه باشد ظرفيت داد و فرياد هم محدود است. در تمام کارهای مشترک حاتمی کيا و پرستويی، فرياد وجود داشته و نقش عمده ای را هم غصب کرده. البته اين را بيشتر به حساب حاتمی کيا می گذاريم تا پرستويی؛ آخر در "از کرخه تا راين"، علی دهکردی خلف پرستويی بوده است. هر جای دنيا، اگر توانمندی بازيگری را زيادی به رخ بکشند، آن بنده خدا بالاخره از توانمندی می افتد ديگر. می شود نگران شد که در کار مشترک بعدی حاتمی کيا و پرستويی، آنچه البته به جايی نرسد، فرياد باشد.
نمی خواهم بروم در جبهه مخالفين متعصب حاتمی کيا (مگر مخالف آنچنانی و متعصبی هم دارد؟!). از همان فيلم های اوليه، خودش را در دل تماشاگر جا کرد تا آخرين ساخته اش. "خاک سرخ" برای هواخواهش، اثر قابلی است. من هم منکر تأثيرگذاری اين مجموعه نمی شوم. اما حاتمی کيا می توانست خيلی بهتر دل مشغوليش را جمع و جور کند؛ خيلی بهتر. خودش صريحاً گفت که اين کار را به اجبار به انتها رسانده. گفتگوها را به روز می نوشته. بايد کار را تمام می کرده نه فيلمش را؛ نه داستانش را. از آن تدوين سردستی و هول هولکی سکانس پايانی قسمت آخر معلوم بود که به سختی کار تمام شد.
حاتمی کيا عاشق سينماست. عاشق فيلم ناب. عاشق داستان. عاشق گفتگو. داستان مکتوب "آژانس شيشه ای" اش را بخوانيد تا متوجه شويد که داستانگوی خوبی است. حيف شد که آخرين داستانش را شسته رفته و تو دل برو برايمان تعريف نکرد.
حاتمی کيا آدم سريالی نيست. بلد نيست الکی کش بدهد. اگر بخواهد چيزی باشد غير از خودش، می شود همين "خاک سرخ". به اعتراف خودش، خلبانی است با توانايی حدود صد دقيقه پرواز نه هشتصد دقيقه؛ با اين حساب هفتصد دقيقه در هوا چرخ الکی زده. شبکه اول هم دلش خوش است که يک مجموعه غنی و حرفه ای عظيم پخش کرده که نقطه عطفی در تاريخ سريال سازی تلويزيونی در جهان به وجود آورده است. در صورتی که "خاک سرخ" جان می داد برای يک فيلم سينمايی نود دقيقه ای. از همان قسمت اول، داستان يک جورايی در هوا معلق می زد. دلمان می خواست کنترل تلويزيون را برداريم و بزنيم روی تصوير برود جلو؛ حتی بعضی اوقات هم می خواستيم خاموشش کنيم. پايان مجموعه کاملاً واضح بود. بس که در اين جعبه جادويی، مرده دنباله زنه دويد و بس که دختره برای پسره ضجه زد، تمام دکوپاژ و ميزانسن اين گونه فصل ها را حفظ شديم.
يکی ديگر از نقاط ضعف سريال به نظر من، تصويربرداری ديجيتالی آن بود. در آن برنامه نقد و بررسی کذايی هم اصلاً سؤالی در اين مورد پرسيده نشد. فقط به اين نکته اشاره شد که شاپور پورامين اولين تجربه تصويربرداری اش به طريقه DV بوده است، که اين هم برای يک تصويربردار حرفه ای و پر سابقه، به خصوص تلويزيونی، زياد خوشايند نيست. اگر حاتمی کيا اين کار را با 35 ميلي متری می گرفت احتمالاً بهتر می بود. آن داستان در آن خط زمانی و در آن مکان خاص با آن رنگ و بوی دهه شصتی، تناسب زيادی با تصاوير صاف و براق نداشت. مطمئنم اگر حاتمی کيا فيلم "مهاجر" يا "ديدبان" اش را با همين فرمت DV بازسازی کند، آن اثر کم نقص و عميق نسخه فعلی (mm 35) را بر بيننده نمی گذارد.
از مقوله تصوير که بگذريم، می رسيم به صدابرداری و صداگذاری. اين سريال به صورت استريو ديجيتال صدابرداری و صداگذاری شد. باز هم جای سؤال است که چرا استريو؟! مگر فرستنده های تلويزيونی کشور تماماً استريو شده اند؟ (که احتمالاً من بی خبرم) مگر تمام خانه ها تلويزيون استريو دارند؟ در يک صورت اين مسأله قابل توجيه است که اگر روزی شرکت سروش، VCD يا DVD های مجموعه را عرضه کرد، بيننده های cd player دار، در منزل به طور استريوی Home Cinema تماشا کنند وگرنه از سوی صدابردار مجموعه، به کاربری ديگری در اين زمينه اشاره ای نشد.
پرويز پرستويی، ديگر شده پشت قباله حاتمی کيا. داد و فريادش فقط روی تصاوير حاتمی کيا قابل قبول است. اگر محمدرضا هنرمندی که "مرد عوضی" و "عزيزم من کوک نيستم" را با پرستويی ساخت، يک هوار ناقابل از او بخواهد؛ اين داد حاتمی کياست که در نهايت به دل تماشاگر می نشيند. پرستويی عجيب بازی ای می کند در کارهای حاتمی کيا. انگار اين دو نفر نمی توانند غير از اينی که تا به حال از هر دو ديده ايم، خود را نشان بدهند. ولی هر چه باشد ظرفيت داد و فرياد هم محدود است. در تمام کارهای مشترک حاتمی کيا و پرستويی، فرياد وجود داشته و نقش عمده ای را هم غصب کرده. البته اين را بيشتر به حساب حاتمی کيا می گذاريم تا پرستويی؛ آخر در "از کرخه تا راين"، علی دهکردی خلف پرستويی بوده است. هر جای دنيا، اگر توانمندی بازيگری را زيادی به رخ بکشند، آن بنده خدا بالاخره از توانمندی می افتد ديگر. می شود نگران شد که در کار مشترک بعدی حاتمی کيا و پرستويی، آنچه البته به جايی نرسد، فرياد باشد.
نمی خواهم بروم در جبهه مخالفين متعصب حاتمی کيا (مگر مخالف آنچنانی و متعصبی هم دارد؟!). از همان فيلم های اوليه، خودش را در دل تماشاگر جا کرد تا آخرين ساخته اش. "خاک سرخ" برای هواخواهش، اثر قابلی است. من هم منکر تأثيرگذاری اين مجموعه نمی شوم. اما حاتمی کيا می توانست خيلی بهتر دل مشغوليش را جمع و جور کند؛ خيلی بهتر. خودش صريحاً گفت که اين کار را به اجبار به انتها رسانده. گفتگوها را به روز می نوشته. بايد کار را تمام می کرده نه فيلمش را؛ نه داستانش را. از آن تدوين سردستی و هول هولکی سکانس پايانی قسمت آخر معلوم بود که به سختی کار تمام شد.
حاتمی کيا عاشق سينماست. عاشق فيلم ناب. عاشق داستان. عاشق گفتگو. داستان مکتوب "آژانس شيشه ای" اش را بخوانيد تا متوجه شويد که داستانگوی خوبی است. حيف شد که آخرين داستانش را شسته رفته و تو دل برو برايمان تعريف نکرد.
January 22, 2003
January 21, 2003
برای ديدن سالن اجتماعاتی در يک سازمان دولتی، به حوالی سه راه ياسر رفتيم. تقريباً جايی بود انتهای تهران، که بعد از آن حريم رشته کوه البرز شروع می شد. جايی که عرب نی اندازد. با شيبی حدود 40 درجه در مقياس گراديان. وقتی تمام ساخت و سازهای کوهپايه به آخر می رسد، تازه اين سازه خودی نشان می دهد. به ساختمان نزديک که می شويد، بوی نفت و گاز اين سرزمين مشام تان را می نوازد. از مدير سازمان می پرسيم که چرا اين قدر جايتان پرت و بد مسير است؟ جواب را تحويل بگيريد: "طی سفری که به کشور کانادا داشتيم، وقتی هواپيمايمان از بالای جنگل های انبوه آنجا می گذشت، چشممان به ساختمانی خورد در دل جنگل. بعداً در فرودگاه پرسيديم که آنجا چه بود؛ گفتند "مرکز آموزش مديريتی کانادا". آقا ما هم خوشمان آمد. برگشتيم تهران، سه سوت اينجا را تحويل گرفته، زديم ساختيم تا شد اين. ما چی از آن از خدا بی خبرها کم داريم؟!"
باز هم حرفه ای های دنيای نمايش و سرگرمی دور هم گرد آمدند تا هنر و صنعتشان را به رخ ساير موجودات بکشند. جشنواره فيلم فجر ما را هم که عشق است.
امشب شبکه سوم بعد از مدت ها يک فيلم آمريکايی خوب پخش کرد. اگر ديديد که هچ...اگر نديديد جمعه ساعت 9 صبح تکرار می شود، حتماً ببينيد وگرنه باعث پشيمانی است. "سر شون کانری" در آن هنرنمايی کرده است.
January 20, 2003
آقا جان اين صفحه هنوز گير فنی دارد. تا درستش نکنم ول کن ماجرا نيستم حتی اگر لازم باشه صد تا layout عوض می کنم. اينه.....
81/10/30
81/10/30
ديشب يکی از مهيج ترين قسمت های مجموعه "پاورچين" پخش شد. از همان ابتدای برنامه، "مديری" حرکات آشنای سال های نه چندان دورش را مجدداً انجام داد. حرکاتی که در همان زمان هم صدای اعتراض خيلی ها را در آورد. در زمان پخش مجموعه مؤلف "ساعت خوش" در اوايل دهه 70، صحنه های زد و خورد، چه با دست و پا و چه با اشياء و وسايل، به مذاق اهل فن و هنر، زياد خوش نيامد. بعدها در مجموعه "جنگ 77"، استفاده افراطی از لوله های مقوايی برای تو سر زدن های آنچنانی هم بازتاب خوبی در ميان بيننده ها نداشت. در مجموعه های بعدی اما، "مديری" راه تعديل پيش گرفت و ديگر دست به لوله نشد. ديشب انگار به بازيگرانش فشار آمده بود و البته خودش هم دلش می خواست که يادی از گذشته کند و دستی به همان لوله های معروف ببرد؛ با اين تفاوت که اين بار کاغذ جای مقوا را گرفته بود؛ هم لطيف تر است هم دردش کمتر است هم فعلاً صدای کسی در نمی آيد.
81/10/30
81/10/30
January 19, 2003
در راستای ذکر خير "هشدار برای کبری 11"، اين بيکارها يک شرکت ساخته اند جهت خاکشير کردن اوتول های مدل 2002 به بالا.
81/10/29
81/10/29
بابا اين مجموعه پليسی "هشدار برای کبری 11" ساخت کشور دوست و برادر سم فروش، آلمان، عجب حرفه ای و خوش ساخت است. از اولين نما و اولين سکانس، همين طور تکنلرژی به رخ می کشد تا تيتراژ آخر. لا مصب ها (با صاد مشدّد) نه دين دارند نه ايمون، ولی خوب مردمانی هستند در باب حفظ حرمت انسانی و مرام جوانمردی. نه دروغ می گويند نه کلاه سر بيننده می گذارند. اينها بازيگرند نه ما ها...
81/10/29
81/10/29
دوباره اول بهمن شد و شمارش معکوس اخبار جشنواره ای. سينمای مفخم ايران، بار ديگر چشم هنرپروران معاند و بدخواه و گماشته شرق مزدور و عمال غرب غارتگر را کور کرده، از حدقه در آورده و زير گام های استوار و وزين خود له می نمايد؛ باشد تا حاضران و آيندگان درسی بگيرند و گوشی دستشان بيايد که فيلمسازی يعنی چه. حالا اگر آدم شدند اين خودفروختگان درپيت ساز ...
81/10/29
81/10/29
همه جا تغيير و تحول؛ اينجا هم روش... تاريخ و زمان هر مطلب را پراندم (نپرسيد چطوری که خودم هم نفهميدم). اسم مبارکم را از پايين مطالب برداشتم (اين يکی را ديگر فهميدم). لوگوی بالای صفحه برچيده شد. تبليغ blogspot آمد سر جايش (تماماً زير سر استکبار است). آرشيو هم درست شد. آدرس کلی هم عوض شد (www.intori.blogspot.com). خلاصه ملالی نيست جز گرامی داشت روز هوای پاک.
81/10/29
81/10/29
January 15, 2003
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند... (مال من نيست، مرحمتی حضرت حافظ است.)
January 13, 2003
چند روز پيش خبر جنجالی شبيه سازی انسان را خوانديد. دو تا آدرسی که از شرکت "کلونايد" دادم، اشتباه بود. سايت اصلی اين شرکت را پيدا کردم. هم چنين فرقه "Rael" که بنيانگذار "Clonaid" هم هست، سايت خودش را دارد و از همه مهمتر اين که به زبان فارسی ترجمه شده و در ايران هم نماينده و نمايندگی دارد. هيچ بعيد نيست که نوزاد شبيه سازی شده ای هم در اينجا توليد کنند. بايد بگويم که مسؤوليت ورود به سايت اين فرقه ول معطل الکی خوش، بر عهده کاربران محترم و محترمه می باشد؛ بنده مسؤول آن نخواهم بود. با اين اوصاف، شما ياد يک دعای خيری نمی افتيد که پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هميشه ورد زبانشان بوده و هست؟!
January 12, 2003
سيستم انتقال صفحات آرشيو کاملاً به هم ريخته است. بنابراين، اين صفحه تا اطلاع ثانوی کاربری روزانه نوشتن دارد تا سفرنامه. سفرنامه را بعد از کامل شدن PDF خواهم کرد.
January 11, 2003
يک مورد جالب که بد نيست بدانيد. عرب ها هم به جوش آمدند و بنای ناسازگاری با دوستان گذاشتند. بخوريد و بياشاميد ولی "فلسطين" را فراموش نکنيد.
January 08, 2003
« نمايشگاه ها و آدم ها »
سعادت يار شد و پنجه های شاهين اقبال بر دوشم سنگينی کرد و رهسپار شدم به دوازدهمين نمايشگاه بين المللی مبلمان اداری و دکوراسيون داخلی (يا چيزی در اين مايه ها). اگر از تير و تخته های موجود در سالن ها بگذريم (که اصولاً قابل گذشت هم هستند)، آدم ها، موجودات قابل تأمل تری نسبت به اشياء می باشند. در طول پياده روی در مسير سالن ها، چه داخل چه بيرون، اگر سرتان را بالا بگيريد، متوجه حضور بازيگرانی می شويد که سعی در ارائه بازی هر چه بهتری نسبت به رقيب خود دارند. يک صندلی را ميان فضای حدود دو متر مربع تصور کنيد، که هفت نفر خواهر دورش را احاطه کرده و آماده راهنمايی کردن شما درباره راحتی سازه نشيمن گاه جنس مذکور هستند. در کنار اين خواهران، برادرانی حضور دارند با پوششی مملو از کت و شلوار و شال و کراوات. صورت هايی براق و لغزنده، گيسوانی رخش وش، محاسنی نخودی و شاربی جگری. دربدر دنبال يک خواهری می گردند برای راهنمايی چهره به چهره. هر چه باشد سطح سواد عمومی راجع به تير و تخته در اين کلان شهر خراب خيلی پايين است. طبق يک قانون نانوشته، کراوات و make up نامعقول، جزء جدايی ناپذير برپايی نمايشگاه است؛ به خصوص اگر بين المللی هم باشد. ازواج جوان و مسن، چسبيده به هم، مشغول گذراندن يک ماه عسل رويايی از روی پالتو پوست های يقه پر کلاغی هستند. کماکان فضای داخلی نمايشگاه بهترين و امن ترين مکان برای دلدادگی زوج های محضری و غير محضری، ثبتی و غير ثبتی است. اگر حالی هم باشد، که معمولاً هست، بساط سيب زمينی سرخ کرده با سس گوجه فرنگی هم مهياست. در مجموع، چنانچه از تنهايی خسته شده ايد، در صورت مجرد بودن، برويد نمايشگاه بين المللی تهران گشت و گذار؛ اگر هم متأهل هستيد، دست همسرتان را بگيريد، برويد کوه، که کوهنوردی ورزشی است بس مفيد.
تکمله؛
مواد لازم جهت تأمين نيروی انسانی برای برپايی نمايشگاه (ترجيحاً بين المللی توصيه می شود):
- هيکل روفرم (دو نفر)
- قيافه غير هندسی مشبک برنزه (چهار چهره)
- لبخند پاره خطي متمايل به جناح چپ صورت (چهار نيش)
- کت و شلوار قرضی (دو دست)
- کراوات کشی متخلخل (دو متر)
- گونی خوش دوخت بدون اپل (دو تا)
- پاچه ريش ريش جهت اتصال به گونی مربوطه (دو برابر تعداد گونی)
- مواد آرايشی تقلبی (دو دبه چهار ليتری)
چنانچه موفق به برپايی نمايشگاهی نشديد، برايتان متأسفم. همان بهتر که برويد کوه.
سعادت يار شد و پنجه های شاهين اقبال بر دوشم سنگينی کرد و رهسپار شدم به دوازدهمين نمايشگاه بين المللی مبلمان اداری و دکوراسيون داخلی (يا چيزی در اين مايه ها). اگر از تير و تخته های موجود در سالن ها بگذريم (که اصولاً قابل گذشت هم هستند)، آدم ها، موجودات قابل تأمل تری نسبت به اشياء می باشند. در طول پياده روی در مسير سالن ها، چه داخل چه بيرون، اگر سرتان را بالا بگيريد، متوجه حضور بازيگرانی می شويد که سعی در ارائه بازی هر چه بهتری نسبت به رقيب خود دارند. يک صندلی را ميان فضای حدود دو متر مربع تصور کنيد، که هفت نفر خواهر دورش را احاطه کرده و آماده راهنمايی کردن شما درباره راحتی سازه نشيمن گاه جنس مذکور هستند. در کنار اين خواهران، برادرانی حضور دارند با پوششی مملو از کت و شلوار و شال و کراوات. صورت هايی براق و لغزنده، گيسوانی رخش وش، محاسنی نخودی و شاربی جگری. دربدر دنبال يک خواهری می گردند برای راهنمايی چهره به چهره. هر چه باشد سطح سواد عمومی راجع به تير و تخته در اين کلان شهر خراب خيلی پايين است. طبق يک قانون نانوشته، کراوات و make up نامعقول، جزء جدايی ناپذير برپايی نمايشگاه است؛ به خصوص اگر بين المللی هم باشد. ازواج جوان و مسن، چسبيده به هم، مشغول گذراندن يک ماه عسل رويايی از روی پالتو پوست های يقه پر کلاغی هستند. کماکان فضای داخلی نمايشگاه بهترين و امن ترين مکان برای دلدادگی زوج های محضری و غير محضری، ثبتی و غير ثبتی است. اگر حالی هم باشد، که معمولاً هست، بساط سيب زمينی سرخ کرده با سس گوجه فرنگی هم مهياست. در مجموع، چنانچه از تنهايی خسته شده ايد، در صورت مجرد بودن، برويد نمايشگاه بين المللی تهران گشت و گذار؛ اگر هم متأهل هستيد، دست همسرتان را بگيريد، برويد کوه، که کوهنوردی ورزشی است بس مفيد.
تکمله؛
مواد لازم جهت تأمين نيروی انسانی برای برپايی نمايشگاه (ترجيحاً بين المللی توصيه می شود):
- هيکل روفرم (دو نفر)
- قيافه غير هندسی مشبک برنزه (چهار چهره)
- لبخند پاره خطي متمايل به جناح چپ صورت (چهار نيش)
- کت و شلوار قرضی (دو دست)
- کراوات کشی متخلخل (دو متر)
- گونی خوش دوخت بدون اپل (دو تا)
- پاچه ريش ريش جهت اتصال به گونی مربوطه (دو برابر تعداد گونی)
- مواد آرايشی تقلبی (دو دبه چهار ليتری)
چنانچه موفق به برپايی نمايشگاهی نشديد، برايتان متأسفم. همان بهتر که برويد کوه.
January 07, 2003
خواننده مردمی و هنرمند که صدايش صيقل روح است و سيمايش صافی جان، از آن سر دنيا، از آغوش غريب نوازان کافر، آخرين ضرب شصت هنری اش را به سوی اين آب و خاک روان کرده و جوانان غيور و هنرشناس و هنرپرور، دو گوشی گوش جان فرا می دهند به مخلوق اين آرتيست وطنی. آلبوم "بی خيال" ساخته "شادمهر عقيلی" در CD player اوتول های پايتخت، شيشه می لرزاند و حواس پرت می کند. تا دموده نشده برويد پيدايش کرده، صفا کنيد.
قابل توجه سردمداران فرهنگ و ادب اين مرز و بوم که می گويند سينمای غرب و در رأس آن هاليوود کبير و در عين حال پليد، به قهقرا می رود؛ امسال، اعضای آکادمی اسکار از فرط کيفيت بالای محتوی و تکنيک فيلم ها، در انتخاب آثار برتر دچار مشکل شده اند. البته طفلی ها از وجود هيأت انتخاب و داوری جشنواره فجر ما خبر ندارند وگرنه تن به اين خفت نمی دادند که اعلام درماندگی کنند.
يکی از دوستان و همکاران سابق بنده هم طاقت نياورد و نتوانست جلوی خودش را بگيرد و دست به کيبورد شد. توصيه می کنم ضد فمينيست ها اين طرف ها پيدايشان نشود.
January 06, 2003
23 بهمن سال گذشته، در جريان حادثه هوايی خرم آباد، يکی از دوستان و هم دوره ای های زمان تحصيلمان را از دست داديم. دکتر "سينا رنجبر" از آرام ترين ها بود؛ از درون و بيرون. اگر دوستان برنامه ای و يا ايده ای برای سالگردش دارند بقيه را خبر کنند. ممنون از يار ديرين "سينا" که يادمان انداخت.
"کنعان کيانی" فوت کرد. گوينده نقش "گربه نره" در کارتون "پينوکيو"، "زرگنده" در برنامه راديويی "صبح جمعه با شما" در دهه 60 و 70 و مدير دوبلاژ چندين کارتون.
January 05, 2003
"جوونا عاشق می شن، به قربون هم می رن
تا روز خواستگاری، به هم I love you می گن
اما يهو می شه جنگ، ميان با توپ و تفنگ
برعکس می شه حرفاشون، هر دو می شن رنگ به رنگ
يکی می گه تمومه، دوست دارم کدومه؟
کی می گه تو نباشی، بی تو عمرم حرومه؟
عاشق شدن اين روزا، شده بازی ما
I love you هام دروغه، تو می دونی خدا
خدای آسمون ها، خدای کهکشون ها
کاری بکن دوباره، عاشق بشن جوونا"
آخرين شاهکار ساخته و تنظيمی "سيد بهنام ابطحی"؛
کاستی به نام "سفر"، موجود در بازار مکاره موسيقی
تا روز خواستگاری، به هم I love you می گن
اما يهو می شه جنگ، ميان با توپ و تفنگ
برعکس می شه حرفاشون، هر دو می شن رنگ به رنگ
يکی می گه تمومه، دوست دارم کدومه؟
کی می گه تو نباشی، بی تو عمرم حرومه؟
عاشق شدن اين روزا، شده بازی ما
I love you هام دروغه، تو می دونی خدا
خدای آسمون ها، خدای کهکشون ها
کاری بکن دوباره، عاشق بشن جوونا"
آخرين شاهکار ساخته و تنظيمی "سيد بهنام ابطحی"؛
کاستی به نام "سفر"، موجود در بازار مکاره موسيقی
دو خبر بی ربط:
اول) چند روزی است که نقاط مختلف جنگل های استان گلستان دچار آتش سوزی می شوند. کارشناسان شريف استان نظر داده اند که کار، کار انگليس هاست؛ يعنی خودسوزی.
دوم) ديشب در جاده بندرعباس اتوبوسی در سطح جاده لغزيد، چپ شد، چندين نفر مردند. سه استاد دانشگاه هم ميان مرحومين بودند.
اول) چند روزی است که نقاط مختلف جنگل های استان گلستان دچار آتش سوزی می شوند. کارشناسان شريف استان نظر داده اند که کار، کار انگليس هاست؛ يعنی خودسوزی.
دوم) ديشب در جاده بندرعباس اتوبوسی در سطح جاده لغزيد، چپ شد، چندين نفر مردند. سه استاد دانشگاه هم ميان مرحومين بودند.
دست کسانی را که دستی در طراحی و اجرای معماری داخلی سالن های آمفی تأتر دارند، دو دستی
می فشاريم. نبود...؟! در ضمن دو سه روزی که مطالب اين صفحه بروز نشد، مشغول تهرانگردی بوديم و بازديد سالنی! نمی دانم خبر داريد در اين شهر خراب چه هزينه های هنگفتی می شود برای حفظ ظاهر؟! چه خرجی
می شود تا باطن پوسيده برخی سازمان ها پشت يک سری تجهيزاتی که کمترين سواد استفاده از آن هم موجود نيست، پنهان شود؟! 50 ميليون تومان امکانات زبان بسته را سپرده اند دست دو تا آش خور جان بر کف؛ روزی 5 ساعت دوربين بازی می کنند.
می فشاريم. نبود...؟! در ضمن دو سه روزی که مطالب اين صفحه بروز نشد، مشغول تهرانگردی بوديم و بازديد سالنی! نمی دانم خبر داريد در اين شهر خراب چه هزينه های هنگفتی می شود برای حفظ ظاهر؟! چه خرجی
می شود تا باطن پوسيده برخی سازمان ها پشت يک سری تجهيزاتی که کمترين سواد استفاده از آن هم موجود نيست، پنهان شود؟! 50 ميليون تومان امکانات زبان بسته را سپرده اند دست دو تا آش خور جان بر کف؛ روزی 5 ساعت دوربين بازی می کنند.
January 01, 2003
به نظر شما امروز که تاريخ شد اول ژانويه 2003، اوضاع فرق محسوسی کرد؟! ما که چيزی نفهميديم. ژانويه هم ژانويه های قديم...
حالا که اين صفحه يک آرام و قراری گرفته، link نوشته های قبلی بهم ريخته و بالا نمی آيد. آخرش هم می شود بلای جان اين رسانه نو پا.
