سفرنامه سرزمين وحی (2)
هنوز به هوای داغ بيرون از ماشين و هوای يخ داخل اتوبوس عادت نکرده ايم. راننده اندونزيايی، از قبل (احتمالاً طبق قرارداد) تمام ماشين را خنک کرده؛ هم فضا و هم کلمن را. مثل آب نخورده های جزيره ای سريع دست می زنيم به بطری های آب معدنی که ببينيم آب خارجی چه شکلی است. تقريباً همه ساکت و آرامند. جز يک خانواده هفده نفری باحال نهاوندی ملايری که يکريز دارند سر بقيه را می خورند. از همان اول معلوم بود که بار اولشان نيست که مشرف شده اند. همه می نشينيم عين بچه آدم. انگار هر کسی اينجا می آيد، يک جورايی آدم می شود. اينجا اصلاً جای آدم ديدن و آدم شدن است. مدير کاروان دست به بلندگو می شود و اطلاعات اوليه می دهد که کجا می رويم و کی می رسيم. بعد هم می گويد که پزشک کاروان در اتوبوس ما نماينده مدير است. اتوبوس حرکت می کند. چه بی صدا و راحت راه می افتد. عقده ای شديم بس که صندلی پاره ديديم و صدای موتور نيمسوز گوشمان را کر کرد.
طبق گفته آقای دکتر، توقف مان در مجموعه زنجيره ای "ساسکو" است. پمپ بنزين، رستوران، نمازخانه هم روی شاخش است. هر جا بخواهند سازه ای را بنا کنند اول نمازخانه اش برپا می شود بعد پی ساختمان. می رسيم به "ساسکو". همه می ريزند پايين. اولين جايی است که بعد از جده پايمان به زمين گرم عربستان می خورد. وارد رستوران که می شويم می فهميم که اينجا هم همه چيز ايرانيزه شده. وقت ناهار است و ميزها همه آماده. بر در و ديوار، پارچه های خوش آمد گويی و سلام و صلوات بر اهل بيت(ع) نصب شده است (عرب های وهابی هيچ اعتقادی به تکريم ندارند). احساس راحتی می کنيم وقتی اين نشانه ها را از خودمان می بينيم. از مدير کاروان که می پرسم می گويد اينجا مديريت ايرانی هم دارد. جوجه سوخاری با کوکا کولای اصل حسابی می چسبد. يک چای ايرانی هم پشت بندش و به قول عرب ها، خلاص.
هنوز به هوای داغ بيرون از ماشين و هوای يخ داخل اتوبوس عادت نکرده ايم. راننده اندونزيايی، از قبل (احتمالاً طبق قرارداد) تمام ماشين را خنک کرده؛ هم فضا و هم کلمن را. مثل آب نخورده های جزيره ای سريع دست می زنيم به بطری های آب معدنی که ببينيم آب خارجی چه شکلی است. تقريباً همه ساکت و آرامند. جز يک خانواده هفده نفری باحال نهاوندی ملايری که يکريز دارند سر بقيه را می خورند. از همان اول معلوم بود که بار اولشان نيست که مشرف شده اند. همه می نشينيم عين بچه آدم. انگار هر کسی اينجا می آيد، يک جورايی آدم می شود. اينجا اصلاً جای آدم ديدن و آدم شدن است. مدير کاروان دست به بلندگو می شود و اطلاعات اوليه می دهد که کجا می رويم و کی می رسيم. بعد هم می گويد که پزشک کاروان در اتوبوس ما نماينده مدير است. اتوبوس حرکت می کند. چه بی صدا و راحت راه می افتد. عقده ای شديم بس که صندلی پاره ديديم و صدای موتور نيمسوز گوشمان را کر کرد.
طبق گفته آقای دکتر، توقف مان در مجموعه زنجيره ای "ساسکو" است. پمپ بنزين، رستوران، نمازخانه هم روی شاخش است. هر جا بخواهند سازه ای را بنا کنند اول نمازخانه اش برپا می شود بعد پی ساختمان. می رسيم به "ساسکو". همه می ريزند پايين. اولين جايی است که بعد از جده پايمان به زمين گرم عربستان می خورد. وارد رستوران که می شويم می فهميم که اينجا هم همه چيز ايرانيزه شده. وقت ناهار است و ميزها همه آماده. بر در و ديوار، پارچه های خوش آمد گويی و سلام و صلوات بر اهل بيت(ع) نصب شده است (عرب های وهابی هيچ اعتقادی به تکريم ندارند). احساس راحتی می کنيم وقتی اين نشانه ها را از خودمان می بينيم. از مدير کاروان که می پرسم می گويد اينجا مديريت ايرانی هم دارد. جوجه سوخاری با کوکا کولای اصل حسابی می چسبد. يک چای ايرانی هم پشت بندش و به قول عرب ها، خلاص.

0 Comments:
Post a Comment
<< Home