reza

January 26, 2003

من دايی شريفی دارم در فاصله حدود شش هزار کيلومتری از خودم. در يکی از کشورهای صاحب تمدن و سبزينگی بی نظير صفا می کند. يکی مانده به آخرين باری که ديدمش، بر می گردد به بيست و سه سال پيش؛ که نه او وقت خداحافظی ماچ و موچی داشت و نه من قدم به اين حرف ها می رسيد. آخرين باری هم که توانستم چهره به چهره با او حرف بزنم، اوايل امسال بود؛ که وقت خداحافظی چيزی از همان ماچ و موچ های نکرده کم نگذاشتيم (البته الان به نظرم خيلی کم بود). اين دايی عزيز که بعد از بيست و سه سال رؤيت شد، اصلاً تغيير محسوس آنچنانی از فرط تعجب دهان باز کن نکرده بود. نه قيافتاً نه اخلاقتاً نه رفتارتاً. علت هم دارد. فوق العاده انسان راحتی است. در زمانی که تهران بود، يک کوله روی دوشش انداخته بود و خطی بين تهران و لواسان می رفت و می آمد. وقتی او را می ديدم انگار از فتح قله بر می گشت، وقتی هم ازش می پرسيدم چه خبر؟ می گفت: " دارم می رم شيراز " (نمی دانم آن جاهايی که می خواست رفت يا نه).
اين دايی عزيز، از جبر روزگار، چند روزی گذرش به بازار بزرگ تهران افتاد. مجبور بود از خيابان 15 خرداد (بوذرجمهری) و چهارراه گلوبندک (همانی که به قول رسول نجفيان " شب هايش چه نا تمومه " ...) و سبزه ميدان تردد کند. آن روزی که رفت بازار و برگشت، وقتی رسيد خانه، قيافه اش شبيه ماتادورهای اسپانيايی شده بود که تازه از مسابقه برگشته بودند؛ پريشان و متعجب. می گفت: " شماها چطور تو اين شهر زنده ايد؟! " گفتم: " دزدکی! " تا روز آخری که رفت، برايش هنوز سؤال بود که ما چطور در طول شبانه روز از بين ماشين ها و موتورسيکلت ها و گاری دستی ها و ساير آدم ها و جنبنده ها جان سالم بدر می بريم و می رسيم خانه. برايش جذاب بود مانور دادن های موتورسواران و لايی کشيدن های تاکسی های ونک – بازار و بچه به دندان گرفتن های مادران هروله کنان به سمت اتوبوس های کنسروی – آکاردئونی.
اين دايی عزيز اولين نفر از بستگان بود که در جريان استزواج بنده قرار گرفت و تنها کسی بود که من افسوس ها خوردم که نماند تهران تا کامش شيرين شود. حيف شد که بيشتر نماند تا برايش از تهران جولانگاه جوانی اش در سال های اول انقلاب بگويم که حالا چطور به پيسی فرا تمدنی خورده است. برايش بگويم که چطور دوره صداقت سر آمد و چطور آن شيرهای پاتيلی و خامه های اصيل آميخته با شيره جان حاج احمد، شتک زد به صداقت اولاد خلفش!
خلاصه اين که، آنطوری که دايی عزيز گفت، اگر سال آينده بيايد، حتماً به اش می گويم: " دايی جان! کجايی آخه؟! بيست و چهار ساله نديدمت ... "

0 Comments:

Post a Comment

<< Home