reza

February 19, 2003

اين وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نمی شود.


غدير 1381

February 18, 2003

تکمله برف ديروز: همزمان با عکاسی بنده در خارج از محل کار، آفتاب تابان در خيابان های مرکزی و جنوبی شهر، درخشيدن گرفته بود. به اين ميگن اختلاف طبقاتی.

February 17, 2003


برف امروز شمال تهران به روايت اينطوری ...

بايد راحت باشم. خوب چطوری؟ هيچی خيلی راحت. ببين کی با تو راحت تره. خوب اينم که سخته. نه بابا چه سختی ای. اينم راحته. ببين کی نگاهش پاک تره. ای بابا، نگاه پاک کجا پيدا ميشه. جای دوری نيست. همين جاست. جلوته. ببين چه راحته. آره، راست ميگی. تا حالا کجا بود. آقا خيلی مخلصيم. ما بيشتر. شما چی خوندی؟ صنايع. تحليل سيستمها. به. آقا همدرديم که. منتهی از نوع توليد صنعتی. به به. کجا خوندی حالا؟ واحد جنوب. بکی، بچه محل هم که هستيم. کجا بودی نديدمت؟ می پلکيديم واسه خودمون. بابا دستخوش. خيلی با حالی. پس اينجا حرف هر کی رو نفهميم حرف خودمونو ميفهميم. بزن قدش برادر...

February 16, 2003


يکی از بهترين دوستانم امروز دفن شد.
من با "محمدرضا صادقی" کلی کار داشتم ... نفسم گرفت ...

February 15, 2003

جايزه بزرگ برای بهترين عکس خبری جهان در سال 2002 از زلزله امسال قزوين.
همون جايی که ما بوديم. شانس آوردن که عکسامون رو نفرستاديم.

شبکه اول سيما ناپرهيزی کرده، نسخه DVD فيلم "The Game" رو با همون دوبله قديمی فارابی پخش کرد.

دو سه شبه که صدای برنامه "پاورچين" ريخته به هم. معلومه که بعد از ضبط کلی صداگذاری شده. يه سری کلماتی گفته شده که بايد حذف ميشدن. نويسنده ها مثل اوايل متن هاشون قوی نيست. بازی ها از سر سيری و کسالته. يه جوری از سرواکنی شده. معلوم نيست مديری چيکار داره ميکنه. اگه نجنبه از دست ميره. اول برنامه اش بعد هم خودش.

خواب از چشمان "نيکول کيدمن" و "کاترين زتاجونز" و "مريل استريپ" ربوده شد که عروس سينمای ايران، "نيکی کريمی"، اسکار را ربود.
زندگی در نظر "ريچارد گر" و "رابرت دنيرو" و "نيکلاس کيج" تيره و تار شد که "حبيب رضايی" اسکار را ربود.
نفس "مارتين اسکورسيزی" و "فرانسِس فورد کاپولا" و "وودی آلن" بند آمد که "احمدرضا معتمدی" اسکار را ربود.
آکادمی اسکار به خاک سياه نشست که جشنواره فيلم فجر برگزار شد.

February 14, 2003

باز هم سازمان فخيمه صدا و سيما از دستش در رفت و يک فيلم مستند دو قسمتی بی نظير نشون داد از پروژه گسترش مسجد النبی از شبکه چهار سيما. اونايی که قسمت دوم رو نديدند نصف عمرشون و اونايی که قسمت اول رو نديدند تتمه عمرشون فنا شد. عرب های ... در عرض شش سال آن چنان خودی نشون دادند که پاک آبروی ما رفته می باشد. پنج ساله يه برج ميلاد داريم می سازيم که اگه قبيله هونولولو می خواست يه گله فيل هوا کنه همون سال اول کرده بود.

February 13, 2003

يادمه آخرين کار مرحوم "فرهاد" اسمش "برف" بود. همينی که الان داره مياد.

سؤال: کجای دنيا اينقدر باسمه ای و بی خود و وارفته و ضعيف و بدرد نخور و غير حرفه ای اختتاميه جشنواره فيلم فجر برگزار می کنند؟
جواب: همينجا.

February 12, 2003

يکی نيست بگه آخه بيکاری نصفه شب می شينی تنهايی "The Others" رو با هدفون استريو دالبی نگاه ميکنی؟!!

February 10, 2003

هنرمند مردمی و با حال آن مرز و بوم، استاد "Yanni" يه آهنگ ساخته خيلی قشنگ. دل آدم موقع شنيدنش قنج ميره:
"On Sacred Ground" (از آلبوم "If I Could Tell You" همينی که روی main page اش هست.)

February 09, 2003

يه خرده بيا اين طرف ... نه، زياد شد ... يه کم برو اون طرف ... تکون نخور ... آها ...
حالا شما در مقابل دوربين مخفی قرار گرفته ايد، جرأت داريد بخنديد.

السلام عليک يا باقر العلوم
شهادت پنجمين اختر تابناک ...
تق تق، تق تق، تق تق ... اذان مغرب به افق تهران ...
خوب بينندگان عزيز، نماز و عباداتتان مقبول درگاه احديت ...
ايتس ايتس ايتس ايتس ...

February 08, 2003


پوستر چهارمين فيلم "کوئينتين تارانتينو"، "بيل را بکشيد"

صد دفعه شهرداری گفت ساعت 9 آشغالا تو کيسه دم در باشه. خوب اينطوری ميشه ديگه.

يادش بخير قديما که می خواستيم تيريپ! جشنواره رفتن بياييم، می رفتيم کاپشنمونو با کرکره مغازه بغلی سينما آزادی روغنی می کرديم و می گفتيم: "عجب صفی داشت اين "سلام سينما"ی مخملباف."

آدم خودش دات کام باشه بهتره يا يه چيز ديگه دات کام؟

February 07, 2003

- ببخشيد، من کل دارائيم سه مليون تومنه. با اين کجا می تونم برم؟
+ والا چه عرض کنم. فقط يه دو متری براتون دارم.
- وا ... مگه قبر خواستم آقا.
+ ای بابا، شما از کجا فهميدين؟!!

ديشب نشستم به ياد ايام طفوليت کارتون "تنسی تاکسيدو" نگاه کردم. وقتی تموم شد و تلويزيون رو خاموش کردم يادم افتاد اون زمان سياه سفيد ديده بودم.

از همون اول که ديدمت فهميدم دفعه آخره که می بينمت.

- سؤال آخر، جنين از پدر متولد می شود يا از مادر؟
+ ... ميشه با خانم مشورت کنم؟
- بله، بفرماييد.
+ ... از مادر.
- آفرين، احسنت، عالی بود. شما موفق شديد به 512000 تومان جايزه اين بخش دست پيدا کنيد. دهه فجرتون هم مبارک.

ای بابا، من فکر کردم جمعه ها اينجا تعطيله ...

February 06, 2003

- غم آخرتون باشه. بقای عمر شما.
+ ممنونم. پير بشيد شما.
- ببخشيد، آقازاده چطور مرحوم شدند؟
+ ای آقا ... تو کلمبيا با شاتل تصادف کردند.

February 05, 2003

يه آی با کلاه نديديد از اين طرفا رد شه؟!

پريشب که سوار يکی از ماشينای خطی شده بودم، دوست راننده نشسته بود جلو. خيلی خسته بودم و حسابی خوابم گرفته بود. تو چرت می شنيدم که دوست راننده به راننده می گفت: "ببين، امشب بيا خونه ما ديگه. شام با هم بخوريم. چند وقته نيومدی؟!" راننده هم همش می گفت: "نه بابا، نميشه. بايد با ماشين کار کنم. شب عيده، خرج داريم." فکر کنم دوست راننده بيست دفعه اصرار کرد. راننده هم انکار. انقدر اصرار کرد که سر يه پيچ با کاديلاکی که از روبرو ميومد شاخ به شاخ شديم. موقع پياده شدن، هر سه نفری که عقب نشسته بوديم ميخواستيم سر دختره رو بکنيم بس که ور زد. يه شام می خواست بده ها ....
نتيجه اخلاقی: هر وقت خواستيد سر خط سوار بشيد، اگه ديديد دوست دختر (بخونيد نامزد يا همسر آينده) راننده نشسته جلو، از همون جا تا خونه رو پياده بريد که زودتر می رسيد.

دارم مقاومت می کنم که ادبی بنويسم. ولی کم کم اين مقاومت را از دست می دهم و لحن نوشته را می کنم خودمانی و عاميانه. چيه؟ حرفيه داداش؟! بيا سر اوچه ... با بچه ها دور هم باشيم.

نمی دانم سری جديد "کلاه قرمزی" را که از برنامه کودک شبکه اول پخش می شود، می بينيد يا نه. خيلی خوشمزه است. هر چه باشد از برنامه های جشنواره فيلم فجر بهتر است. شک داريد؟!

گرگ زاده عاقبت گرگ شود طبيعی است، آدمی زاده گرگ شود خيلی حرف است.

February 04, 2003

"مهران غفوريان" حسابی کم آورده است. بيننده اش را از کف داد و حالا به هر قيمت می خواهد توجه جلب کند، به قيمت بيرون کردن کادر قبلی اش، به قيمت تراشيدن سرش، به قيمت رو انداختن به "بيژن بنفشه خواه" به ياد ايام قديم و به قيمت فرستادن تف سر بالا در اولين قسمت سری جديد. به نظر من "اکبر عبدی" بزرگترين اشتباه عمر حرفه ای اش را مرتکب شد. نتوانست خودش را در اوج نگه دارد. باز هم حرف هست...

سيگار برای سلامتی ضرر دارد.

February 02, 2003

از سال 75 که به خودم قول دادم چشمم را برای ديدن هيچ رقم فيلم ايرانی خسته نکنم، تا امروز، دو بار بد جوری بد قولی کردم. بار اول بهار 77 بود که فيلم "شوکران"، ساخته "بهروز افخمی" را بنا به مصالحی در سينما عصر جديد ديدم. در آن زمان، يک پای مبارک روی رکاب رخش کورسی 27 ماجستيک بود و پای ديگر، کارگاه فيلمنامه نويسی حوزه هنری."افخمی" هنوز سياسی نشده بود (گرچه الان هم زياد قاطی نشده و نکرده). قرار بود طرح "شوکران" را مکتوب کند. خودش را يک ماهی در يکی از اتاق های ساختمان حوزه حبس کرد تا فيلمنامه را نوشت. بعد هم با يکی دو تا از چهره های گيشه پرور (بابا اين کاراکتر پ سه نقطه آخرش هم پيدا نشد!) فيلمبرداری را شروع کرد. "هديه تهرانی" از همان موقع به عنوان يک بازيگر به شدت آرام و عصبی جا افتاد که عصبيتش ناشی از همان آرامش بود؛ "فريبرز عرب نيا" هم که از خيلی وقت پيش شده بود "مرد مطمئن احساساتی کار دست خود بده اخمو". فيلمنامه "شوکران"، آنقدر قوی نوشته شده بود که تا مدت ها، هم درگيری ذهنی شخصی من بود، هم حسابی به تريج قبای جامعه پرستاران پايتخت بر خورد. به ادعای مطبوعات آن زمان، دست های پنهان، پرستاران بعضی بيمارستان های تهران را شير کردند تا بروند جلوی وزارت ارشاد بست بنشينند و تحصن کنند که: "هيچ پرستاری خارج از چارچوب اصيل خانواده، هيچ گونه ارتباط جنسی بی ربطی ندارد." به همين مسخرگی. آن موقع "افخمی" در مجلس حرف هايی زده بود در باب تحسين زندگی در ينگه دنيا و علاقه پسرش به اقامت در مدائن فاضله آن بلاد. بعضی ها هم که اين غريب پروری به مذاقشان خوش نيامد، خواستند "افخمی" را يک گوشمالی مختصری بدهند که در نهايت با صحبت رو در روی "افخمی" با نمايندگان پرستاران و پشيمان شدن شلوغ کاران هميشه در صحنه، غائله فيصله يافت و جامعه هنری نفس راحتی کشيد. اين همه حرف زدم تا بگويم که به خاطر همين پيش زمينه های حاشيه ای بود که زير بار ديدن "شوکران" رفتم و در واقع آن را سر کشيدم. تا مدت ها هم پشيمان بودم که چرا قولم را شکستم. ولی از آنجا که اقتضای کارم بود و بايد درسم را پس می دادم، چشمم را خسته اش کردم.
بار دومی که عهد بشکستم، همين پريشب بود که نشستم به پای "زير نور ماه"، ساخته "رضا ميرکريمی". دو سالی از زمان ساختش می گذرد و نقدهايش هم گفته و خوانده شده. اين فيلم را هم به خاطر مسائل حاشيه ای اش ديدم. "زير نور ماه" ادعا می کرد که روی لبه تيغ راه رفته و تا نزديکی های پرده حرمت روحانيت پيش رفته است. در واقع همين هم بود. کارگردان قبلاً مجموعه ای را برای شبکه دو سيما ساخته بود به اسم "بچه های مدرسه همت". ساختارش داستانی بود. ماجراهای يک مدرسه شبانه روزی در دل کوه و جنگل. از همان موقع معلوم شد که توان "ميرکريمی" در بازی گرفتن از نابازيگران است. البته هنوز دعواست بين تعريف بازيگر و نابازيگر. در "زير نور ماه" هر آنچه نابازيگر بود دور هم جمع شدند تا فيلمی ساخته شود که بينندگانش خسته نشوند. "مهران رجبی" که نقش روحانی مدير مدرسه علميه را بازی کرد، سرکرده همان نابازيگران است که در مجموعه در حال پخش "دوران سرکشی" از شبکه تهران، نقش کارآگاه را بازی می کند. "زير نور ماه" خيلی راحت داستانش را تعريف می کند: يک طلبه جوان، برخلاف ميلش مجبور می شود معمم شود و لباس بگذارد. برای همين به بازار می رود تا پارچه عبا و عمامه اش را تهيه کند. در مترو پسرکی بارش را می دزدد. طلبه جوان به دنبالش به خيلی جاها سر می کشد. نتيجه اين سرگشتگی، آشنا شدنش با محيط زندگی خشن شهری و مسائل حاشيه ای اش است. در يکی از روزها با دختری خود فروش برخورد می کند که اثر بدی رويش می گذارد. در انتهای فيلم، دختر اقدام به خودکشی می کند و همين طلبه او را به بيمارستان می رساند. در صحنه های پايانی، دختر که معلوم می شود خواهر همان پسرک دزد است، پارچه های دزدی را به طلبه باز می گرداند. جالب اين جاست که دختر برای اين که بتواند امانت طلبه را در مدرسه به دستش برساند عنوان می کند که خواهر اوست و طلبه هم در جواب هم حجره ای اش که می پرسد: "سيد، تو خواهر داری؟" با طمئنينه می گويد: "بله!" طلبه هم به يک شرط حاضر می شود لباس بپوشد، که فقط يک نفر را بتواند اصلاح کند. در آخر می بينيم که سيد ملبس به لباس روحانی شده است. حضور "شقايق دهقان" (همان ياسمن گلبانوی مجموعه "پاورچين") در نقش آن دختر، مجموعاً سه دقيقه هم نمی شود، ولی روی جلد فيلم، تصوير سيد همراه اين دختر ديده می شود. در حالی که روی جلد جای هنرپيشگان نقش اول و دوم است. اين همان هوشمندی کارگردان است که عامل اصلی روحانی شدن سيد را اصلاح دختر نشان می دهد. پس جای تصوير دختر کنار تصوير سيد است.
"شوکران" و "زير نور ماه" تنها دو فيلم ايرانی هستند که طی مدت شش سال بنده برايشان وقت گذاشتم. زياد هم پشيمان نيستم. البته تا اطلاع ثانوی.

فعلاً امروز می خواهم در اين صفحه نوک بزنم تا بعد مفصل بنويسم .... "madonna" هم خوب خوانده soundtrack های فيلم "Die another day" جيمز باند را.

چقدر با معرفت و باحالند اين دانمارکی ها و چقدر بی کلاس و ابله و ناجوانمرديم ما که پنالتی به دانمارک را زديم تو دروازه. جلوی آن همه آدم خودمان را نشان داديم. چيزی از ارزش های انسانی و تکنيکی نداشته مان کم می شد که آنطور نديد بديد گونه توپ را چسبانديم به تور؟!! انگار می مرديم اگر ما هم ضربه را می زديم بيرون. حالم از بازی ديروز به هم خورد. (يک نظر کاملاً شخصی و احساسی)

آنقدر اين صفحه را به روز نکردم و آنقدر تنبلی کردم در نوشتن و آنقدر ... تا بالاخره اين شاتل کلمبيای مادر مرده سقط شد!