reza

February 05, 2003

پريشب که سوار يکی از ماشينای خطی شده بودم، دوست راننده نشسته بود جلو. خيلی خسته بودم و حسابی خوابم گرفته بود. تو چرت می شنيدم که دوست راننده به راننده می گفت: "ببين، امشب بيا خونه ما ديگه. شام با هم بخوريم. چند وقته نيومدی؟!" راننده هم همش می گفت: "نه بابا، نميشه. بايد با ماشين کار کنم. شب عيده، خرج داريم." فکر کنم دوست راننده بيست دفعه اصرار کرد. راننده هم انکار. انقدر اصرار کرد که سر يه پيچ با کاديلاکی که از روبرو ميومد شاخ به شاخ شديم. موقع پياده شدن، هر سه نفری که عقب نشسته بوديم ميخواستيم سر دختره رو بکنيم بس که ور زد. يه شام می خواست بده ها ....
نتيجه اخلاقی: هر وقت خواستيد سر خط سوار بشيد، اگه ديديد دوست دختر (بخونيد نامزد يا همسر آينده) راننده نشسته جلو، از همون جا تا خونه رو پياده بريد که زودتر می رسيد.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home