reza

April 30, 2003

به سينماگران عزيز وطنی برخورد کرده که قرار شده فيلمهای روز رو تو سينماها نشون بدن. عزيزان هنرمند... بهتون برخورد نکنه... فيلمهای شب مال شما. هم وقتش شيکتره، هم تو شب فيلم ديدن خيلی حال ميده ("جک و رز" هاش بجنبن)؛ هم ملت خوابن آبروتون کمتر ميره (شايد هم اصلاً نره.)

يه جوون خوش تيپ عاشق کن عاشق کش، يه شلوار آبی نفتی شيک پوشيده، پيرهن سفيد يقه هفتی شو انداخته رو همون تنبون، بعد يه کت همون رنگی تنش کرده، بعد از کفشش جورابشو هم در آورده، بعد يه وری نشيمن گاه مبارک رو گذاشته رو شنهای ساحل، يه نمه آب دريا هم اونجاشو نمور کرده، يه عکاس فرصت طلب هم زرتی شاتر رو زده، بعد پسرک قصه ما هم يهو معروف ميشه ميگه: مامان من کت ايکات ميخوام.

تو چند مطلب قبلی، يه اشتباه بند انگشتی باعث شد هر چی "ی" هست بريزه به هم. فدای سرتون.

April 29, 2003

کار، کار انگليسهاست دایی جان.

موسیقی بلند، سگ و گربه، خانم بدحجاب = بزن بغل داداش

April 28, 2003

قابل توجه سیستم بازای حرفه ایه اینکاره ( قسمت La HIFI )

April 26, 2003

هر آنچه که راجع به این بیماری مطرح شده. زنبیل رو بردار و بیا ... این هم مال بهداشت جهانیه ... دیگه نبود؟!

April 22, 2003

وبلاگ نويسی؛ يکی از هزاران راه پيمودن پله های ترقی و شهرت در اسرع وقت. چهار تا مطلب بودار و با خاصيت مينويسی، بعد که بوش همه جا رو برداشت ميان ميبرنت آب خنک. هم زن و بچه سرشون رو بالا ميگيرن هم تو اهالی ادب و هنر سری تو سرا در مياری. يه زمانی نون تو بازار بود، الان تو نانوايی هم پيدا ميشه.

مايه سرافکندگی هنرمندان بی بديل و حنجره طلايی اين مرز و بوم.

آخرين و احتمالاً قشنگ ترين آلبوم Yanni

April 19, 2003

بابا ما عکاس داريم، اين نمازنخونا هم عکاس دارن.

- اگه آمريکا سوريه رو بزنه چی ميشه؟
+ هيچی، اونوقت ايران کويت رو ميزنه ميره فينال.

April 16, 2003

ببينم، ميتونی اين کتابو بخونی؟
- نه.
ميتونی اسم حيووناشو بگی؟
- نه.
ميتونی تا ده بشمری؟
- نه.
خوب، خودت بگو چيکار ميخوای بکنی.
- اگه بذاری ميخوام انگشتمو از تو دماغم در بيارم.

April 14, 2003

چند روزيه که درگير تست بچه های پيش دبستانی شده ام. يکيشون تو جواب سؤال طرز جدا کردن نمک و آهن گفت: "کار خيلی سختيه ولی اونی که بخواد ميتونه." يکی ديگه هم جواب شغل مورد علاقه اش رو گفت: "ميخوام بازنشسته بشم."

مترجم online متن از اکثر زبان های زنده و مرده به اکثر زبان های ديگه، به جز زبان شيرين و سليس و اصيل و ناناز مادر مرده فارسی.

باز يه نم بارون زد، تهران شد چوب پنبه !

April 09, 2003

يک دختر بيست و نه - سی ساله، اولين زن ايرانی که قصد داره دور دنيا رو بگرده. حيف اون سابقه هجده ساله زين نشينی ام، که همچين کاری باهاش نکردم (لاشه باطل شده کارت جاده بين المللی کميته ملی المپيک اينجانب گواه ماجراست).

April 08, 2003

عکس های انتخابی از عراق در بخش "The Shock and Awe Photo Gallery" يک سايت مهجور

April 07, 2003

در تاريخچه تلويزيون ايران اگر خيلی خيلی بگرديم چيزايی پيدا ميشه که واقعاً از برنامه ريزانش بعيده. سال 1369 شبکه اول مجموعه ای پخش کرد فوق العاده جذاب و ديدنی و صد البته خارج از فهم عمومی جامعه اون زمان. "لبه تاريکی" محصول شبکه تلويزيونی BBC. عمده جذابيتش هم مرهون موسيقی دلنشين "Eric Clapton" بود. طفلی بعد از سقوط پسر کوچکش از پنجره طبقه چهارم آپارتمانش به خاطر حواسپرتی اش در پی مصرف بيش از حد الکل، چند صباحی رفت تو لک ولی بالاخره خودش را کشيد بالا. تو ايام نوروز هم مجموعه انگليسی ديگه ای رو شبکه سوم تکراری پخش کرد به اسم "1-99" که اون هم خوش ساخت و حرفه ای بود. فعلاً دنبال لينکش هستم.

اولی فروردين 72 رفت روی مين ضد نفر. دومی فروردين 82 رفت روی مين ضد نفر به علاوه يک مين ضد تانک که زيرش بود. اولی سال 71 "روايت فتح" رو ساخت و موند، دومی سال 57 از امام رو پله های هواپيما عکس گرفت و موند. هر دو عکاس و فيلمساز مستند. هر دو اهل خطر کردن. هر دو برای مردم. اولی "شهيد مرتضی آوينی" ، دومی "مرحوم کاوه گلستان".

يک نکته جالب بی ربط بودار سياسی اجتماعی جنگی نامردی؛ تو هشت سال جنگ با عراق ما گفتيم کربلا رو آزاد می کنيم، اونوقت اين بی همه چيزای نامسلمون هورتی رسيدن کربلا تا جلوی ديوار حرم هم رفتند.

April 06, 2003

پيشروی نيروهای مهاجم در عراق شبيه ماشين های سنگين حفر تونله؛ آروم، يه جوری که هيچ رقم پشت سرشون خراب نميشه.

آقا، ميری داروخانه يه درد بی درمون هم برا من بگير.

April 05, 2003

در ايام نوروز 82 تلويزيون ايران حدود پنجاه فيلم سينمايی و تلويزيونی آمريکايی و مجموعه انگليسی پخش کرد. يعنی يه کاری کرد شبيه همون کارايی که بقيه جاهای دنيا کردند؛ اعلام انزجار از سياستهای جنگ طلبانه دو استعمارگر مذکور. اون وسطها هم چندتايی لگدپرانی شرق دوری نشان داد تا بچه های بی الگو و بی قهرمان - و تقريباً تا چند وقت ديگه بی هويت - ايرانی در زنگهای تفريح مدارس و کوچه پسکوچه های شهر، وسط دعوا، کف گرگی و پنچه ببری و نيشگون خرچنگی برای هم بيان.